کــــــــافه دلتنــــــــــــگی

سالهاست من و فراموشی، سَرِ “تو” جنــگ داریم…!

من در تلگرام :

کانال شعر "کافه تنهایی":  kafetanhay@


نکته:

برای ورود به کانال می توانید در تلگرام آدرس را در یکی از صفحه های

دوستان خود تایپ کرده و ارسال کنید، سپس خودتان روی آن کلیک کرده

و وارد کانال شوید.ممنون از حضور شما

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ دی ۱۳٩٧ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

بی پشت،

بی پناه آفریده شده ایم؟

قبول!

کاشکی بی نیاز به پشت

بی نیاز به پناه

آفریده می شدیم هم!

تیر بود

ما به آغاز عالم رسیدیم

تو رسیدی

دلم تیر کشید

من خیال کردم صبح شده

تو خیالم را صحه گذاشتی، بارها!

و درست وقتی که به تنها چیزی که فکر نمی کردم پروانه بود،

پروانه شدم!

پروانه نمی خواستی؟

قبول!

پروانه سوزی اما در مرام گرگ هم نبود!،

که جُرمِ برّه دریدن سبک تر از پروانه سوزی ست!

امروز ما به آغاز عالم می رسیم دوباره

عالمی که پروانه هایش خیری ندیده اند


گم شدن حُسن است


و صبح،


سرابی ست که زیرِ سر بی خوابی ست!



مهدیه لطیفی

نوشته شده در جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط حوا نظرات ()

چه فرقی دارد ؟

پاییز بماند

برود

اصلا تابستان بیاید ...!

به فصل ها بگویید

خودشان را خسته نکنند

در من

پاییزی ست طولانی

که هر شب اش یلداست...

 

ناشناس

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

هروقت برای آشتی آمدی

گلویت را صاف کن

جمله ات را با یک "دوستت دارم" شروع کن

یا مثلن "چقدر دلم برایت تنگ شده"...

زن ها قرار نیست

سرداران جنگ باشند

یک "دروغ کوچک" کافیست ...



زهرا طراوتی

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

از حسرت بازی دستت لای موهایم ،

از گریه هایم لا به لای آرزوهایم ؛

تا خودکشی در انتهای جستجوهایم .

باید کسی باشد بگوید ؛

وای…

اما نیست..


پویا جمشیدی

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

چه فرقی میکند بهار باشد یا پاییز

تابستان باشد یا زمستان

گرم باشد یاسرد

نوروز باشد یا بلدا

مهم این است

که دلت گرم عشق باشد

سرت گرم کار

وهدفی داشته باشی

هرچند دست نیافتنی

وکنارت کسی باشد

که باشد

مثل مرحم بر زخمت

مثل اب بر اتشت

مثل ستون برای زندگیت

که کنارش به ارامش برسی
وبادت برود چقدر دنیای پیرامونت

برعلیه توست

مهم این است

که نام دیگرش خوشبختی است

 

ناشناس

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

زنها وقتى دلتنگ میشن

دوست دارن داستانى که هزار بار واسه کسى تعریف کردن

رو باز هم تعریف کنن

تا حالشون خوب بشه..

امّا اگه سکوت کردن،یعنى نمیخوان که حالشون خوب بشه...

روزبه معین

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

عشق اما نهایتی مجهول

بی حضورش اگرچه شب عالیست..

در تن فکرهای هر شبه ام،

باز هم جای خالی اش خالی است..

علیرضا آذر

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

برنگرد....

فقط برگردان

آرامشی که،

از شب هایم برده ای...

ابراهیم عسکری

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

چتر

نمیخواهد این هوا

تورا

می خواهد...!

رضا کاظمی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

باران

شیوه ى جدید گریه‌هاى من است،

همه‌ى شهر

پاییزها

با من همدردى مى‌کنند...

کامران رسول زاده

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،

وقتی به یادم می‌آورد که،

چه چیزهای فراوانی را هنوز، به تو نگفته‌ام!


آنتوان دوسنت اگزوپری

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

هیچ کجا،

خانه آدم نمی شود ،

حرف از آغوش توست...

حمید جدیدی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

در من سرزمینی هست هنوز،

که تو پادشاهش نیستی دیگر!

ترکم نکن!

مردمِ مملکت های پادشاه مرده و هرج

ملکه ی بیوه ی عاشق را

با دندانِ تیز و دهانِ کف آورده و قلبِ هرز و

چشمِ بی چِفت و زبانِ بی چاک

از سرزمینِ خودش خواهند راند!...

مهدیه لطیفی

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟

کجا،

در کدام زندگی،

دلت را شکستم؟

که طعم شاه توت نمی دهد لب هات دیگر؟

که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان

در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟

تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟

که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.

تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟

که شاید عشق را

چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.

کجا،

در کدام زندگی،

یادم رفت بگویم "دوستت دارم"؟

مهدیه لطیفی

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

آدم یک وقتهایی دلش

ملیحه حکمت بودن میخواهد..

که یک روز یک شهید عباس بابایی پیدا شود و بگوید یا تو یا هیچکس

بعد بفهمی همه دوران تحصیلش در امریکا برای داشتنت نقشه

میکشده

و بعد روز خواستگاری زل بزند به چشمهایت

و با لبخند بگوید تو عشق سومی ...

اول خدا ... بعد پرواز بعدم ملیحه خانوم...

و تو متعجب بمانی اما

هلاک همان عشق سوم بودن باشی بی هیچ حسادتی ...

آدم دلش یک شهید عباس بابایی میخواهد

تا باور کند میشود یک مومن تمام عیار بود و روز عروسی کراوات زد ...

میشود ریش نداشت !

از این عباس ها که بدون گل به خانه نمی ایند ...

مردی که بداند تو عادت پشت میز نهار خوردن داری اما

از قصد برایت توی حیاط بساط ابگوشت

پهن کند و قربان صدقه ات برود

ادم دلش هی از این عباس ها میخواهد که

وقتی به جانشان نق میزنی و از شهادتشان میترسی

ناباورانه میگن بالام جان دیگه سعی کن کمتر دوسم داشته باشی !!

ادم هوس میکند ملیحه ای باشد که

ناز و نعمت و ثروت خانه پدری را رها میکند

وکلاهش را کنار بگذارد

و به خاطر با عشق روسری سر کردن در زمان شاه از کار بی کار شود

و به همه هوس های پوچ زندگی پشت پا بزند .

ادم دلش از این عباس ها میخواهد که

وقتی ژنرال مافوقش دیر میکند

در اتاق مافوق ودر دل سرزمین کفر روزنامه پهن میکند

و به نماز می ایستد ...

آدم دلش از این عباس ها میخواهد ...

از این شهید همت ها و حمید باکری ها

که مثل آفتاب در زندگی یک دختر میتابند

و بعد از آن پشت ابر پنهان میشوند ...

امـــا ...

تا ابد گرمای عشقشان گونه های یک زن را سرخ نگه میدارد!!!

 

ناشناس

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

تنهایی‌ام را

به کدام پنجره بگویم

که فردا صبح

چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند!

دوست داشتنم را

به کدامین خیال گره بزنم

تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد!

و از دردهایم

برای کدام ابر بگویم

تا آبروی یک مرد را چند فصل نگه دارد!

 

خودت بگو

یک دریا چند

سال می تواند بغضش را

نگاه دارد

تا خوابش پریشان نشود

و یک شاعر چند شعر می تواند

دوام آورد

تا عشق

از آستین شعرهایش بیرون نزند!

 

اشکان پارسا

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

یادت باشد

از دوازده شب به بعد

هر زن دو نفر است

یکی ساکت پیامهای عاشقانه ات را می خواند

و دیگری تا صبح مدام تصور می کند

که آیا این عاشقانه ها

اصلا به تو می آید یا نه ؟

فرید صارمی

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

و من....

چگونه

بی تو

نگیرد

دلم ؟!

حسین منزوی


نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

برای یک زن

فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد

و او این است که حس کند

کسی او را دوست ندارد.

چارلی چاپلین



نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()


Design By : Pichak