کــــــــافه دلتنــــــــــــگی

سالهاست من و فراموشی، سَرِ “تو” جنــگ داریم…!

علاقه اگر علاقه باشد که آخرش

ملاقه نمی شود کوبیده شود توی سر خودمان!

علاقه اگر علاقه باشد که یکهو

وسط خوشیِ مان برق ها نمی رود که برگردند بگویند

بفرمایید بیرون وقت تمام است!

علاقه اگر علاقه باشد که ما تمام عمرمان را

نمی نشینیم صرف آونگ شدن بین این دو فرضیه کنیم

که طرف راست می گفت و پشیمان شد

یا دروغ می گفت اساساً اصلاً!

علاقه اگر علاقه باشد که...بیخیال!

بچه تر که بودم شنیده ام از خیلی ها که:

اگر را کاشتند جایش خیار چمبر درآمد!!

مهدیه لطیفى

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

اصلا بعضی ها آمده اند

که معجزه زندگی آدم باشند!

می آیند که وسط بدبختی های روزمره ات،

برای لحظاتی هم که شده

پرت شوی وسط خوشبختی...

می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف می زنی،

از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده

برای شنیدن حرف هایت،

کیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند.

اصلا بعضی ها انقدر با خودشان معجزه می آورند

که اگر یک روز نباشند،

همین نبودنشان می شود

بزرگ ترین درد زندگی.

دردی که هیچ معجزه ای نمی تواند کمرنگش کند...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

چه انتظار عجیبی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

حمید مصدق

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

تنهـایى، دوست داشتنى نیست!

اما خواستنى تر از تمامِ دوستت دارم هاى مسموم است،

مگه تا کجا میتونى به دلت بگى؛

ببخشید که باورم شد !



بهرام حمیدیان

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

آمدی قصه ببافی که موجه بروی

در نزن! رفته ام از خویش ، کسی منزل نیست!

ناشناس

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

تنهایی

قد بلندی دارد

یقه اش را بالا داده

و توی پیاده روها راه می رود...

گاهی جلوتر از تو

گاهی پشت سرت

سارا شاهدی

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

دستم را بگیر!

همین دست

برایت ترانه عاشقانه نوشته؛

همین دست سوخته

در حسرت لمس دست های تو؛

همین دست

پاک کرده اشک هایی را

که در نبودت به گونه دویدند...

این دست

بوی ترکه های کلاس سوم را می دهد هنوز؛

این دست پینه بسته

از نوشتن مداوم نام تو...

دستم را بگیر

و از خیابان زنده‌گی

بگذران مرا...

یغما گلرویی

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

من بارها دوستت داشتم،

بارها از نو عاشقت شدم،

بارها تو را خواستم

از خدای خودم،

از آسمان این شهر،

از هر کسی که ممکن بود گمشده باشد،

از هر کسی که ممکن بود گم کرده ای داشته باشد.

 اگر فردا بیایی،

با آدمی چنان سرشار از عشق

که از شوق آغوشی که نیست،

چنین دیوانه وار می نویسد،

چه خواهی کرد؟

 با غریقی که چشمانش پر از جای خالی توست،

چه خواهی کرد؟

اگر فردا بیایی،

با خودم،

با خدایی که بارها و بارها راندمش،

چه خواهی کرد؟

نیکی فیروزکوهی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

بوسه هایت نبضم را می تکاند از هر چه گمانِ...

بگذار باقی اش بماند.

سارا آرامش

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

یکی زیر

یکی رو

دست هایمان ؛ زیباترین بافتنی دنیا.

سارا شاهدی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

دلتنگی

رودخانه ای ست

که به هیچ دریایی

 نمی ریزد

سارا شاهدی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

نگاهت را گره بزن

به هر لحظه ی زندگی من

حس امنیت می گیرم

وقتی تو درگیر منی

ناشناس

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

نا امید نیستم

دیر یا زود

عاشقانه هایم را باور خواهی کرد

روزی که برای اولین بار تو را ببوسم

و تو برای اولین بار کشف کنی

مردی که زندگی اش را

شعر و سیگار گرفته است

حتمن عاشق است

که بوسه هایش

عطر بهار نارنج می دهد.

بهرام محمودی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

همین که پنجره را

این همه می بندم و باز می کنم

تا اتاق پر بشود از پروانه ها

همین که می نشینم

تار بلند موهای خورشید را

به هم گره می زنم

همین هرروز غرق شدنم در نبودنت

شده است زندگی ام...

فرنازخان احمدی


نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

ما

کاشفان کوچه‌ی بن‌بستیم

حرف‌های خسته‌ام داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد

یعنی ترا تاریخ درکار نباشد

یعنی تو با صدای من سخن گویی

با چشمان من ببینی

و جهان را با انگشتان من کشف کنی...

نزار قبانی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط حوا نظرات ()

عاشقانه‌های ناب را

برای آدمی می‌خوانند

تا از رنگ کلمات

خود را بیاراید

و زیباترین لباس‌هاش را

برای معشوق به تن کند.

من اما

لباسی به تنت نمی‌گذارم.

 عاشقانه‌های ناب را

برای زنی می‌گویند

که با عطر کلمات

شبی

دل‌آرام شود.

من اما

قرار ندارم

شبی آرام برای تو بسازم.

عباس معروفی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط حوا نظرات ()

بر کلمه‌هات چشم می‌کشم

بوی تنت را در ذهنم می‌چرخانم

که چیزی نبینم دیگر.

برای بودنت چه کنم

آقای من؟

و حالا باز برگشته‌ام

مرا نمی‌بینی

مثل سایه در اتاق راه می‌روم.

و می‌روم

که دنبال تو بگردم.

عباس معروفی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط حوا نظرات ()

بد اخلاقی عصرهایت

سوزنی است که مخصوصن نخش نمی کنم

من دوست دارم

دکمه ی آخر مانتوام باز باشد.

سارا محمدی اردهالی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط حوا نظرات ()


Design By : Pichak