غرق شدن در نبودنت

همین که پنجره را

این همه می بندم و باز می کنم

تا اتاق پر بشود از پروانه ها

همین که می نشینم

تار بلند موهای خورشید را

به هم گره می زنم

همین هرروز غرق شدنم در نبودنت

شده است زندگی ام...

فرنازخان احمدی


/ 1 نظر / 28 بازدید
بهاران

ای شکوه بی کران اندوه من! آسماندریای جنگلکوه من! گم شدی ای نیمۀ سیب دلم ای منِ من! ای تمامِ روح من! ای تو لنگرگاه تسکینِ دلم ساحل من، کشتی من! نوح من! قدر اندوه دل ما را بدان قدر روح خسته و مجروح من هر چه شد انبوه تر گیسوی تو می شود اندوه تر اندوه من!