سه نقطه

اینهمه فکر و سوال چقدر خسته ام می کند .

چرا باید به دنبال جواب سوال های پنجره باشم وقتی باران نمی بارد؟

چرا برای درک نبودن خواب در چشمان کبوتر به دنبال جوابی در میان قفس های

روی پشت بام های دور بگردم ؟

چرا باید راز خستگی باران جاری از ناودان ها را از آجر های قدیمی باران خورده بپرسم؟

مگر چه کسی حواسش به تنهایی ساعت اتاق من است ؟

گیریم کمی هم آب بصورت خواب آلود خورشید زدم،

یا روی خیال کبوتر نقش کلید قفسش را نقاشی کنم،

یا برای باران کاشی فیروزه ای از حوض پر از برگ نارنج بفرستم .

می دانم که باز هم آجرهای قدیمی، باران را در کوچه تنها می گذارند .

باز هم کبوتر پشت پنجره بالای سر قفس دعای رهایی می خواند،

با وجودی که امیدی به استجابتش ندارد.

گفتم که، اینهمه فکر خسته ام می کند، اینهمه سوال درمانده ترم می کند.

حتی دیگر علامت سوال و تعجب هم به کار فکر بی تابم نمی آیند.

ای کاش می شد کنار فکر هایم سه نقطه بگذارم و بروم.

بروم و به خاطره تیک تاک ساعت تنهای اتاقم فکر کنم،

ساعتی که سالهاست به خواب رفته است .

ناشناس

 

/ 1 نظر / 15 بازدید