خسته

بین ما مرز درد فاصله بود 

مثل یک رشته کوه پیوسته 

مثل یک صهیونیست غمگین که 

به زنی توی غزه دل بسته

 

زندگی در لباس شعبده باز 

سر گرفت و کلاه را پس داد 

در ازای جهان رنگارنگ 

دست اخر سیاه را پس داد

 

من به پایان خویش معترفم 

جفت پرواز او نخواهم شد 

من همین جوجه اردک زشتم

حتم دارم که قو نخواهم شد

 

خسته ام مثل تیربار از جنگ 

مثل تیغ غلاف گم کرده 

مثل مردی که نصف دینش را 

در میان طواف گم کرده

 

حال من حال تخت جمشید است 

حال یک مرزبان ایرانی ست 

آخرین تیر آخرین سرباز 

آخرین لحظه قبل ویرانی ست 

 

ترس قبل از شکست را تنها 

مرد در حال جنگ می فهمد 

حال یک کوه رو به ریزش را 

اولین خرده سنگ می‌فهمد

 

زندگی! روزهای خوبت هم 

مثل این شعر تلخ و دلگیرند 

قبل رفتن فقط بلندم کن 

شاعران ایستاده می میرند

 

رویا ابراهیمی

/ 4 نظر / 25 بازدید
محمد

سلام ممنونم چه شعر قشنگی بود... قبل رفتن فقط بلندم کن...شاعران ایستاده می میرند..

ترنم

گاهی دلم تنگ می شود. برای خیلی چیزها. مثلا برای عصرهای داغی که باید کنج اتاق می خوابیدیم اما دلمان پیش بچه های خانۀ بغلی بود و عروسک بافتنی شان با چشم های دگمه ای مشکی . و یا برای صبح های سردی که به خیال برفی بودن هوا و تعطیل شدن مدرسه ها می رفتیم پشت پنجره. دلم برای گربۀ خانۀ نوجوانیمان هم تنگ می شود . همان که خودش را دزدکی از روی دیوار همسایه به ایوان ما می رساند و به گمانم برای مرغ های عشق مادر بزرگم نقشه داشت . من حتی دلم تنگ می شود برای دخترکی که روی نیمکت پشتی ام می نشست و برایم با انگشت هایش شاخ می گذاشت . تا اسباب خنده همکلاسی ها را فراهم کند. دلتنگ شدن کار ساده ای ست ، حتی از نامهربان ترین ها هم بر می آید . من، گرگ گله ای را می شناسنم که به گواه محلی ها هرازگاهی تنها برای شندین آواز نی لبک چوپان پشت درخت ها پناه می گیرد و هر غروب بی شکار باز می گردد . خلقت خداست دیگر، دل را برای تنگ شدن آفریده است، آنقدر که یادمان بیافتد، آخر این جاده کسی چشم به راه ماست ، که از تمام رازهای دل تنگ ما آگاه است .

بهاران

ما ب تنهایی مدرنی مبتلا هستیم حتی این شهر باهمه شلوغی اش خیلی شب ها در کوچه ای تاریک آرام گریه میکند....

بهاران

ما ب تنهایی مدرنی مبتلا هستیم حتی این شهر باهمه شلوغی اش خیلی شب ها در کوچه ای تاریک آرام گریه میکند....