بارها

من بارها دوستت داشتم،

بارها از نو عاشقت شدم،

بارها تو را خواستم

از خدای خودم،

از آسمان این شهر،

از هر کسی که ممکن بود گمشده باشد،

از هر کسی که ممکن بود گم کرده ای داشته باشد.

 اگر فردا بیایی،

با آدمی چنان سرشار از عشق

که از شوق آغوشی که نیست،

چنین دیوانه وار می نویسد،

چه خواهی کرد؟

 با غریقی که چشمانش پر از جای خالی توست،

چه خواهی کرد؟

اگر فردا بیایی،

با خودم،

با خدایی که بارها و بارها راندمش،

چه خواهی کرد؟

نیکی فیروزکوهی

/ 1 نظر / 11 بازدید