نوشته های نیمه کاره

دستم به نوشتن نمی رود اما کلمات مدام جلوی چشمانم رژه می روند

درست مثل لباسهای روی بند رخت خانه ی مادرم .کلمات کنار هم جفت

و جور نمی شوند ولی دلم بد جور هوای نوشتن کرده است.

-نوشتن قوه تخیلات قوی میخواهد.از چیزهایی که اتفاق نیفتاده یک درام

عاشقانه بسازی.برای نویسنده نه ولی شاید یک نفر همین درام را

تجربه کرده و از خواندنش لذت می برد.این خودش می شود یک

نوع جادوگری.!! 

-زندگی تلفیقی از غم و شادی و شکست و پیروزی است.

اینها اگر نباشد ریتم رقصیدن آدمها تکراری می شود و نه برای خودشان

تماشاییست نه برای دیگران.

-عشق را نمی شود کتمان کرد..دوست داشتن و لذت بردن از عشق در

یک نفر خاص که مثلا باید کنارت باشد و سالها زندگی کنید معنا

نمی شود.وقتی درک این جمله که می گوید زندگی یعنی  شستن

یک بشقاب را درست و حسابی توی معده حافظه ات حضم کنی

می فهمی هیچ شکستی آخر خط نیست حتا اگر او هم نباشد.! 

-برایم کم رنگ شده ای.دریای احساس من تو را می بلعد.

معمولی هستی معمولی..

حیف این تنهایی ام را که قربانی ات کنم.

ولی هنوز چشم انتظار نشانه ای از تو خواهم ماند.شاید می ارزد.

/ 2 نظر / 9 بازدید
وحید53

نوشته های کمرنگی که کم کم حس بودن به خودشون می گیره

زرین قلم

به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد..