رویا

تو چشم به راه بهار بودی

من نشسته بودم روی پله ها

گلدان ها را رنگ می زدم

سبز

سرخابی

نارنجی

آبی

فکر کردم این رنگ ها چیزی به یادت آورده اند

چیزی شبیه گذشته ای شیرین

نمی دانم

شاید باز می خواستی صدایم کنی

با دستهایت... تنم را آتش بزنی

با دستهایت

تار به تار موهایم را ببافی به رویاهایی نزدیک تر

به همین لحظه

که کنار حوض قدم می زنی

و من گلدان ها را رنگ می کنم.

 فرناز خان احمدی

/ 0 نظر / 9 بازدید